shadlife

shadlife

توضيحات

 
پيوندها
لينكي ثبت نشده است
طراحی قالب وبلاگ
ایجاد وبلاگ
سایر ابزارها
[ ۱ ]

خبرخوان یا همان RSS وبلاگ
گفتگوي مژده لواساني با ويشكا آسايش

گفتگوي مژده لواساني با ويشكا آسايش

دانلود گفتگوي مژده لواساني با ويشكا آسايش



گفتگوي مژده لواساني با ويشكا آسايش
گفتگوي مژده لواساني با ويشكا آسايش
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
رمان غزال براي موبايل

رمان غزال براي موبايل

دانلود مستقيم



رمان غزال براي موبايل
رمان غزال براي موبايل
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
رمان مسافر مهتاب(16)

رمان مسافر مهتاب(16)

-سلام.
-صدام كردي بهم سلام كني؟
-كار بدي كردم؟
-وحيد اين دختره به نظر تو...
-سعيد!
نازنين گفت:
-اجازه بدين حرفش رو كامل كنه.
سعيد گفت:
-مي خواستم بگم اين دختره به نظر تو خانم نيست؟
-از تعريفتون ممنون.
-قابل نداشت سركار خانم.
پري روي نيمكت نشست.سر به زير داشت و دلش مثل سير و سركه مي جوشيد.قلبش به سختي فشرده مي شد و رفتار سرد و توهين آميز سعيد،احساساتش را جريحه دار كرده بود.سعيد گفت:
-چون امروز دختر خوبي بودي فكر مي كنم...
نازنين با شوق به او خيره شد.سعيد گفت:
-اگه وحيدم مايل باشه بتونم...
-دق مرگم كردي بگو ديگه.
-بريم با هم يه بستني بخوريم.
نازنين به وحيد نگاه كرد.وحيد خنديد و گفت:
-زود آماده بشيد ها.
و به اتاق خود برگشت و پنجره را بست.نازنين فرياد كوچكي زد و گفت:
-عاليه!پاشو بريم.
برخاست و پري را هم به دنبال خود كشيد.سعيد لبخند رضايت بر لب به داخل اتاقش بازگشت و پنجره را بست.
در كمتر از نيم ساعت هر چهار نفر آماده بودند از در بيرون بروند.نازنين گفت:
-از اين اتفاقا خيلي كم مي افته،بايد فرصت رو غنيمت شمرد.
-تو هم كه حسابي فرصت طلبي.
-روزاي آفتابي تو زندگي تو واقعا نادره،بايد ازش نهايت استفاده رو برد.
-خدا رو شكر كه امروز حسابي شنگولم.
-اوه،چرا؟
وحيد خنديد و گفت:
-نهايت استفاده رو ببرين،امروز روز خوشيتونه.
پري غمگين و سر به زير نشسته بود.وحيد از آيينه نگاهش كرد و پرسيد:
-پري خانم ساكتين!
پري بيشتر سر به زير انداخت و جواب داد:
-نه آقا...
سعيد لبخندي موزيانه زد و گفت:
-از اين كه مجبور شده زود برگرده ناراحته.
-اصلا اين طور نيست آقا.
نازنين دست او را گرفت و با لحن مهرباني پرسيد:
-حال نداري؟
-خوبم.
-مي خواي برگرديم؟
سعيد با لحن معترضي گفت:
-من به خاطر هيچ كس بر نمي گردم.
پري گفت:
-من حالم خوبه.
-به هر حال فرقي هم نمي كرد،من كه حاضر نيستم برگردم خونه.
وحيد پرسيد:
-پري خانم اگه شما بخوايد من حاضرم برتون گردونم ها.
-واقعا خوبم،باور كنيد.
نازنين با خنده گفت:
-امروز بد نباش كه آقا سعيد مهمونمون كرده.
-خداي من!نازنين الان هر كسي بشنوه فكر مي كنه من خدايي نكرده خسيس هستم.
وحيد گفت:
-نه كه نيستي!
نازنين خنديد.سعيد گفت:
-حساب تو كه جداست.چوب خطتتم پر شده،هوار تا.
-يادتون باشه اگه واسه من اتفاقي افتاد كي مسئوله.
-من عواقبشم مي پذيرم.
جلوي در كافي شاپ نگه داشت.سعيد گفت:
-اينجام پاتوق ما.
نازنين نگاهي به نماي سنگي كافي شاپ كرد و گفت:
-بيرونش كه قشنگه.
-بايد بري توش رو ببيني.جاي دنج و آروميه.
سعيد گفت:
-اين آقا وحيد ما كم كم داره،تمام محل هاي سري ما رو لو مي ده.
همه از ماشين پياده شدند.سعيد قدم هايش را طوري تنظيم كرد كه بعد از سر همه وارد كافي شاپ بشود.ابتدا نازنين و وحيد شانه به شانه هم وارد شدند.نگاه ها به طرف آنها چرخيد.دهان همه باز مانده بود.هيچ كس باورش نمي شد روزي اين دو برادر،همراه دو دختر،قدم به كافي شاپ بگذارند.مهيار اولين كسي بود كه عكس العمل نشان داد.دستش را كمي بالا آورد و تكان داد و آن را به سرعت پايين برد.سعيد كه پشت سر همه وارد شده بود به آشناها سلام كرد.وحيد صندلي را عقب كشيد و نازنين كه خجالت زده و در عين حال شتاب زده مي نمود،روي صندلي نشست.وحيد صندلي ديگري را براي پري عقب كشيد.پري به نرمي روي صندلي نشست.سعيد به طرف مهيار رفته بود و با او گرم احوالپرسي بود.وحيد خنديد و گفت:
-مهيار،دوستمونه،به گمونم داره سعيد رو تخليه اطلاعاتي مي كنه.
مهيار گفت:
-آقا بالا بالا مي پريد.
-تا كور شود هر آن كس كه نتواند ديد.
شهريار خنديد و گفت:
-چشم ما دور.
مهيار و سعيد با هم جواب دادند:
-بره به جهنم!
مهيار و شهريار خنديدند و سعيد چهره درهم كشيد.
-حالا ديگه منو مسخره مي كنيد؟
-كم پيداييد آقا؟
شهريار گفت:
-سرتون شلوغه.
-دلتون بسوزه.
مهيار پرسيد:
-كجا ريخته آقا؟ما هم بريم جمع كنيم.
-از اين جور چيزا رو به شما نمي دن.
شهريار گفت:
-راست مي گه،سيب سرخ نصيب شغال مي شه.
مهيار گفت:
-شريك نمي خوايد؟
سعيد حالت تهاجمي به خود گرفت و به تندي گفت:
-هي مواظب حرف زدنت باش.
شهريار گفت:
-اوه،غيرتي ام كه هستي.
-فاميلامونن.
مهيار دستپاچه گفت:
-معذرت مي خوام،منظوري نداشتم.
-فعلا.
و به طرف ميزشان رفت.مهيار روي صندلي افتاد.شهريار مي خنديد.
-زهر مار،خرابكاري كرديم.
-پسره خون جلوي چشماش رو گرفته بود.
سعيد روي صندلي در كنار پري نشست و گفت:
-خب چي ميل داريد؟
نازنين كه از گوشه چشم همه جا را مي كاويد گفت:
-خوش سليقه هم كه هستين!
وحيد خنديد و گفت:
-خوشحالم كه از اينجا خوشتون اومده.
سعيد گفت:
-من معطلم ها!
و به پيشخدمت اشاره كرد.پيشخدمت به آنها نزديك شد و گفت:
-خوش اومدين قربان...بله؟
سعيد گفت:
-خب شروع كنيد به سر كيسه كردن من.
نازنين گفت:
-يه بستني وانيلي،يه شكلاتي و يكي هم ميوه اي،پري؟
-من چيزي ميل ندارم.
وحيد گفت:
-مگه مي شه خانم.
نازنين گفت:
-من به جاش سفارش مي دم.از همون سه تاي قبلي.
سعيد گفت:
-شوخي مي كني،تو كه قصد نداري،اون همه بستني رو تنهايي بخوري؟
-اتفاقا همين قصد رو هم دارم.
وحيد در حالي كه مي خنديد گفت:
-منم از سفارش خانم مي خوام.
-تو هم وحيد؟
-بايد تابع نظر جمع بود.
-عجب دنياي بدي شده!منم از سفارش خانم مي خوام.
نازنين گفت:
-خودتم؟
-پول منه،نمي تونم وايستم و فقط شما بخوريد.
وحيد به پري اشاره كرد.نازنين با اشاره سر جواب داد،سر به سرش نگذارند و اين تذكر از ديد سعيد پنهان نماند.گفت:
-اين جا كه كوه نيست نفس كم آوردين.
پري بي آنكه نگاهش كند جواب داد:
-نه،نيست.
وحيد گفت:
-سعيد خواهش مي كنم.
سعيد بي توجه به او گفت:
-از اين جا خوشتون نيومده؟
-خيلي هم قشنگه!
-من فكر مي كردم فقط در مورد كوه احساس دارين،نگو در مورد كافي شاپ هم مي تونين نظرتون رو بدين.
پري كه از لحن كنايه اي سعيد رنجيده بود گفت:
-بله آقا.
سعيد پوزخندي زد و سر برگرداند.پيشخدمت با ظرف هاي بستني برگشت.سعيد گفت:
-هر كي نخوره به زور تو شيكمش مي ريزم.
نازنين لبخند زد و گفت:
-من كه تو فكرم،بازم سفارش بدم.
و ظرف بستني اش را پيش كشيد.صداي شهريار سرها را به طرف او چرخاند.
-سلام.
پري سر به زير انداخت.نازنين قاشق را در بستني فرو كرد و وحيد ايستاد.دست او را فشرد و جواب سلامش را داد.دست مهيار را هم فشرد.شهريار گفت:
-اجازه هست؟
سعيد به صندلي اشاره كرد و گفت:
-بفرماييد.
مهيار همان طور كه روي صندلي مي نشست گفت:
-ما از دور ديديم ميز شما خيلي شلوغه،دلمون نيومد تنهاتون بذاريم.
شهريار كنار پري نشست و گفت:
-احتياج به كمك كه حتما دارين؟
سعيد گفت:
-فكر نكنم،درسته بچه ها.
وحيد به پيشخدمت اشاره كرد و رو به شهريار و مهيار گفت:
-هر چي مي خواين سفارش بدين.
مهيار گفت:
-اين جا خيلي چيزا هست،ديگه احتياجي به سفارش نيست.
نازنين گفت:
-اينا صاحب داره.
-اوه،چه خانم هاي پر خوري،مواظب اندامتونم باشين.
وحيد چهره درهم كشيد و تشر زد:
-مهيار!
شهريار گفت:
-نمي خوايد خانم ها رو معرفي كنيد؟
سعيد پيشدستي كرد و گفت:
-نازنين خانم،از اقوام هستن و ايشونم پري خانم،دوست نازنين.
شهريار به طرف پري چرخيد و گفت:
-خوشوقتم.
پري كه رنگ پريده و دستپاچه به نظر مي رسيد گفت:
-ممنون.
-منم شهريار و دوستم مهيار.
چشمكي به سعيد زد و گفت:
-از دوستاي سعيد و وحيد.
مهيار گفت:
-خوشوقتم.
سعيد گفت:
-معرفي شديد،حالا مي تونيد بريد.
-ما كه هنوز چيزي نخورديم.
شهريار زير چشمي به پري نگاه كرد و گفت:
-در ضمن ما داريم از مصاحبت شما لذت مي بريم.
-تو...
در باز شد و منا به همراه يكي از دوستانش وارد كافي شاپ شدند.مهيار خنديد و گفت:
-بچه ها دعوا.
سرها به طرف در چرخيد.منا تمام كافي شاپ را با نگاه كاويد و روي ميز آنها ثابت ماند.چشمان سعيد از شيطنت برقي زد و گفت:
-بچه ها بازي.
وحيد گفت:
-نه سعيد،شروع نكن.
و با نگاه به نازنين و پري اشاره كرد.سعيد گفت:
-تو كه مي دوني من ديوونه اين بازي هستم.
نازنين كنجكاوانه نگاهش كرد و پرسيد:
-منظورت چيه؟
سعيد به سرعت بلند شد و گفت:
-شهريار پاشو.
-من واسه چي؟
-بايد جامون رو عوض كنيم.
شهريار نگاهي به پري كرد و گفت:
-من جام خوبه.
سعيد بازوي او را چسبيد و گفت:
-پاشو ببينم.
و او را با فشار از روي صندلي بلند كرد.صندلي اش را به طرف پري كشيد و نزديك او نشست.پري احساس كرد بخار داغي از سرش بلند مي شود.در خودش مچاله شد.منا ميزي را كه نزديكي ميز آنها بود انتخاب كرد و روبه روي سعيد نشست.سعيد به طرف پري چرخيد و گفت:
-داشتي مي گفتي.
نازنين به منا نگاه كرد و نگاه خيره اش را به وحيد دوخت.مهيار نخودي خنديد و گفت:
-من عاشق اين بازي ام.
شهريار دلخور در صندلي نشسته بود و گفت:
-بله،بنده رو بلند كردن،شما بايد خوشحال باشين.
وحيد كه نگاه غمزده نازنين در نگاهش موج ميزد،گفت:
-سعيد به خاطر خدا شروع نكن.
پري احساس مي كرد داغ مي شود،مي سوزد و بعد تمام تنش در آبي يخ فرو مي رود.دنيا محو و تاريك مي شد و بعد آن قدر روشن مي شد كه او نمي توانست جايي را ببيند.سعيد گفت:
-بخند.
-بله؟
-يه كم لبخند بزن دختر،اين كه ديگه كوهنوردي نيست،متد داشته باشه.
پري سر به زير انداخت.مهيار گزارش مي داد و نازنين،نگران به پري و بعد به وحيد نگاه مي كرد.
-داره نگاه مي كنه،داره لبش رو گاز مي گيره،قرمز شده،اگه مي تونست مي اومد مي زد تو دهنت.
شهريار گفت:
-بسه ديگه مهيار.
سعيد به قهقهه مي خنديد.سر به سر پري مي گذاشت و طوري وانمود مي كرد كه با او مشغول خوش و بش است.قاشق بستني را بلند كرد و به طرف پري گرفت و گفت:
-بخور عزيزم.
پري نگاه ملتمسش را به نازنين كرد.سعيد اصرار كرد:
-دست منو رد نكن.
مهيار گفت:
-داره منفجر مي شه.
نازنين گفت:
-بسه ديگه سعيد.
سعيد بي توجه به او،گفت:
-مگه مي خواي من ديگه دوست نداشته باشم.
پري دهان كوچكش را باز كرد.سعيد قاشق بستني را در دهانش گذاشت و گفت:
پُر رو نشي ها،من از اين كارا فقط تو بازي ها مي كنم.
پري بستني را قورت داد.اشك در چشمانش حلقه بسته بود.سعيد لبخند زد.مهيار گفت:
-دوستش دستش رو گرفته نمي ذاره بلند شه.
سعيد خنديد و گفت:
-تا سكته كنه خيلي راه مونده،حالا آخرين حمله.
دستش را بلند كرد تا آن را روي صندلي پري بگذارد.دو قطره اشك بر روي گونه هاي پري لغزيد.نازنين به تندي از جا بلند شد و گفت:
-فكر مي كردم آدم شدي.
دست پري را گرفت و گفت:
-برات متاسفم سعيد.
پري را از روي صندلي بلند كرد و به دنبال خود كشيد.سعيد بر جا خشكش زده بود.مهيار خنديد و گفت:
-از اين سر پشت بوم افتادي.
وحيد هم بلند شد.نگاهي از سر خشم به سعيد كرد و به دنبال آنها رفت.شهريار گفت:
-مي تونم شماره تلفن پري رو داشته باشم.
-خفه شو شهريار.
وحيد در خيابان خود را به آنها رساند و صدا زد:
-نازنين.
پري به شدت گريه مي كرد و نازنين با عصبانيت او را به دنبال خود مي كشيد.وحيد آستين او را گرفت و كشيد و گفت:
-من مي رسونمتون.
-خودمون مي ريم.
وحيد به پري نگاه كرد و گفت:
-من به خاطر رفتار سعيد معذرت مي خوام.
-لازم نيست شما به خاطر كاراي اون معذرت بخوايد.
-من متاسفم.
نازنين پوزخندي زد.سر برگرداند و به راه افتاد.وحيد صدا زد:
-نازنين خانم!
نازنين به طرفش چرخيد.وحيد گفت:
-الان ماشين رو مي آرم.خوب نيست با اين حال بريد خونه.
-كه چي؟ما رو ببريد و به يه عده ديگه نشون بديد و با احساساتمون بازي كنيد.
-من با احساسات هيچ كس بازي نمي كنم.
-دروغ نگيد،دروغ نگيد.
يادش آمد او هم با خانم صبوحي همين بازي را كرده بود.نقشه از سعيد بود،او هم مخالفتي نكرده بود،حتي اين نقشه را ستوده بود و او به عنوان مجري طرح آن را به مرحله اجرا گذاشته بود.
-شما مثل هميد،دروغگو و دغلكار.
وحيد نگاهش كرد و گفت:
-اگرم بودم ديگه نيستم.
-خداي من!بازم دروغ.
-ولي من...
-گوش كنيد!ديگه نمي خوام صداتون رو بشنوم،نه شما رو،نه اون برادر...بريم پري.
-نازنين!
-برو تو آيينه به خودت نگاه كن ببين كي هستي،فقط همين.
و به راه افتاد و پري را هم به دنبال خود كشيد و وحيد را حيران بر جاي گذاشت.سعيد خود را به وحيد رساند و گفت:
-رفتند؟
-آره.
-به جهنم،بيا بريم تو بچه ها منتظرن.
دست او را گرفت.وحيد دستش را از دستان او بيرون كشيد و گفت:
-مي رم خونه.
-باشه،بيا سوئيچ.
-پياده مي رم مي خوام فكر كنم.
و به راه افتاد و سعيد دقايقي نگاهش كرد.صداي منا او را به خود آورد:
-سعيد!
به طرفش چرخيد:
-بايد باهات حرف بزنم.
بي آن كه جوابش را بدهد به طرف اتومبيل رفت.منا صدا زد:
-سعيد.
در اتومبيل را باز كرد و سوار شد و به راه افتاد.تا از نظر منا پنهان شود.منا فتن او را با نگاه تعقيب كرد.
فصل هفتم
صداي پاي وحيد را شنيد اما به روي خودش نياورد.وحيد نگاهش كرد و گفت:
-مي تونم بشينم .
بي آنكه پاسخش را بدهد ايستاد و قصد رفتن كرد.وحيد گفت:
-بايد باهات حرف بزنم.
به كنارش رسيده بود و داشت او را پشت سر مي گذاشت.وحيد با تحكم گفت:
-تو هم بايد به حرفام گوش كني.
ايستاد.وحيد مهربان تر شد و گفت:
-معذرت مي خوام،خواهش مي كنم نازنين...خانم.
نازنين بي آنكه حرفي بزند برگشت و روي نيمكت نشست.وحيد كمي اين پا و آن پا كرد و روي سر ديگر نيمكت نشست.دست هايش را درهم گره كرد و چشم به چمن ها دوخت.مهتاب خودش را روي حياط كوچك و درخت بيد مجنون پهن كرده بود.صداي جير جيرك ها،سكوت شب را مي شكست و نيمكت تنهاي وسط حياط،منتظر بود تا يك نفر شروع به حرف زدن كند.وحيد به خودش تشر زد: ((بالاخره بايد يه جوري شروع كني))و پرسيد:
-حال پري چطوره؟
-براتون مهمه خوب باشه يا بد؟
-آره مهمه.
پوزخندي زد و گفت:
-مهمه.
-من رو حرفتون فكر كردم.
نازنين خودش را محكم بغل كرد و سر به زير انداخت.وحيد گفت:
-از بعدازظهر كه اومدم،تو اتاقم روبروي آيينه نشستم و خودم رو نگاه كردم.
نازنين ايستاد وحيد نگاهش كرد و گفت:
-نمي خوام چيزي بشنوم.
-بشين،خواهش مي كنم.
نازنين سر كج كرد كه برود.وحيد با تحكم گفت:
-بشين.
نازنين نگاهش كرد.چشمان وحيد مي درخشيد.روي نيمكت نشست و چشم به زمين دوخت وحيد گفت:
-بايد به حرفام گوش كني.مي دونم رفتار امروزمون زشت بود،هم رفتار سعيد،هم رفتار من.من بايد مانع اون مي شدم.نبايد اجازه مي دادم با شخصيت پري بازي كنه.
-شما اين چيزارم درك مي كنيد.
-حالش خوبه؟
-نه نيست،مي دونيد اون چه احساسي داره؟فكر مي كنه چون نوه يه كلفته؟شما به خودتون اجازه دادين كه مسخره اش كنيد.فكر مي كنه به خاطر وضعيت خانوادگيش شما...واقعا براتون متاسفم،واسه شما و برادرتون.
-منم متاسفم.
-پري فردا مي ره.
-نه،من نمي ذارم بره.
-بهتره كه بره،من نمي خوام اون به خاطر من آسيب ببينه.حق با پدرتون بود،اومدن اون تو اين خونه و نشست و برخاستش با من و شما اشتباه بود.
-نازنين!
-اون مي ره،هر چقدرم تو اين دو هفته عذاب كشيده براش بسه.
-ما كه كاري به كارش نداريم.
نازنين به طرف او چرخيد و گفت:
-مطمئنيد تو آيينه به خودتون نگاه كرديد؟
وحيد چشم در چشم او دوخت و گفت:
-آره،مطمئنم.
نازنين خجالت زده چشم به زير انداخت دو گفت:
-خب؟
-من تو آيينه فقط يه چيز ديدم.
و منتظر شد تا نازنين بپرسد؛ ((چي))اما نازنين هيچ حرفي نزد،ناچار ادامه داد:
-يه عاشق!
نازنين احساس كرد قلبش از جا كنده شد.ايستاد وحيد گفت:
-من يه نفرو ديدم كه روبروم نشسته و داره مواخذه ام مي كنه.بهم مي گه من انسان نيستم و فقط بلدم با احساسات ديگران بازي كنم.اما ازم نمي پرسه كه تو اين دو،سه هفته چي به روزم آورده و منو به كجا كشونده؟اصلا براش مهم نيست.اون به من مي گه برام مهم نيست كه بدونم دور و برم چه خبره،اما نمي پرسه چرا؟حتي مي گه نمي خواد صدام رو بشنوه.مي خواد بره تو اتاقش و به دوستش بگه از اين جا برو،چون وحيد دو هفته اس به خاطر اينكه از يكي خوشش اومده و نمي دونه چه جوري به اون كه به دستشون امانت سپرده شده بگه!اون قدر پي گفتن اين حرف و راه حل پيدا كردن واسه اونه كه نتونسته حواسش به همه جا باشه و اطرافش رو كنترل كنه.اون نمي خواد صدام رو بشنوه چون فشار كار و زندگي و فشاري كه تمام لحظه هاي التهاب داره به اون مي آره باعث شده كه اون نتونه حواسش رو جمع كنه.
نازنين به راه افتاد.وحيد ايستاد و گفت:
-من تو آيينه ديدم كه مي خوام برم و به اون بگم،صادقانه هم بگم،دوستش دارم و قصد هم ندارم احساساتش رو به بازي بگيرم.اگه مي خواستم اين كار و بكنم هيچ وقت به اين فكر نمي كردم كه اون امانت و بهتره بذارم زمان اين مسئله رو حل كنه.حالا تو برو به آيينه نگاه كن و ببين چي مي بيني.من فردا شب همين موقع،همين جا منتظرتم تا ببينم آدم تو آيينه به تو چي گفته نازنين.
نازنين رفت و وحيد دست هايش را از دو طرف نيمكت آويزان كرد و به ماه آسمان چشم دوخت.نازنين به سوي اتاقش دويد.در را به شدت باز كرد و داخل شد.پري با تعجب نگاهش كرد.نازنين خودش را روي تخت انداخت و سرش را در بالش فرو كرد و به گريه افتاد.پري بر لبه تخت نشست و با نگراني پرسيد:
-نازنين چي شده؟
شانه هاي نازنين به سختي مي لرزيد و صداي هق هق گريه اش در بالش مي شكست.پري به شدت نگران بود.پرسيد:
-نازنين چي شده؟تو رو خدا.
نازنين شكسته گفت:
-و...حيـ...و...به...من...
گريه نمي گذاشت حرف بزند.پري پشت پنجره ايستاد.وحيد روي نيمكت نشست و به آسمان خيره شده بود.پري دوباره به كنار نازنين برگشت و گفت:
-نبايد به خاطر من با اونا جر و بحث مي كردي.
نازنين به سختي روي تخت نشست.پري هم به گريه افتاد.دست در گردن يكديگر انداختند و بناي گريه را گذاشتند.دقايقي طول كشيد تا نازنين توانست بر خود مسلط شود.خودش را از آغوش پري بيرون كشيد و گفت:
-من فردا بر مي گردم شيراز.
-نه،من مي رم،همين فردا.
-به خاطر تو نيست،مطمئن باش.
-اما...
نازنين اشك هايش را پاك كرد و گفت:
-من مي رم.
-من خودم رو نمي بخشم،باعث شدم...
نازنين نگاهش كرد و گفت:
-اون ديوونه به من مي گه دوستم داره.
پري با تعجب گفت:
-وحيد!
و نازنين دوباره به گريه افتاد.لبخند كوچكي روي لب هاي پري دويد و گفت:
-پس بالاخره بهت گفت.
نازنين گريه اش را فرو خورد و پرسيد:
-منظورت چيه؟
-من احساس كرده بودم اون به تو علاقمنده.
-ولي...
يادش آمد وحيد هميشه دزدانه نگاهش مي كرد و او هر وقت سر بلند مي كرد وحيد نگاهش را به سوي ديگري مي چرخاند.كوه رفته بود وحيد شانه به شانه اش مي رفت و برايش از كوه و هواي خوب و فوايد كوهنوردي مي گفت.اول فكر مي كرد اين حرف ها فقط براي گذراندن وقت است اما وحيد گاه به خودش و احساسي كه امروز دارد هم اشاره مي كرد و او نمي خواست آنها را به خود بگيرد.پري گفت:
-وحيد پسر خوبيه.
نازنين سر به زير انداخت و گفت:
-خيلي هم زياد.
-پس چرا؟...
نازنين به زحمت لبخند زد و گفت:
-فكر مي كنم شوكه شدم.وقتي بهم گفت كه...ديوونه ام نه،من الان چند وقته منتظر شنيدن اين جمله ام و حالا كه شنيدم...از بازي هاي بچگي دوستش داشتم و با خودم فكر مي كردم اين بازي نيست زندگي واقعيه.بزرگ كه شدم و اختلافاتمون رو كه ديدم با خودم كنار اومدم و حالا...
پري گفت:
-تو كه بهش حرفي نزدي؟
-نه،ولي وقتي اومدم...
-هنوز بيرون نشسته،مي خواي برو...
نازنين به ميان حرفش دويد و گفت:
-فردا قراره بهش جواب بدم.
-خب؟
نازنين سر به زير انداخت.پري گونه اش را بوسيد و گفت:
-عاليه دختر!بهت تبريك مي گم.
-مرسي.
وحيد هنوز روي نيمكت نشسته بود و به ماه آسمان چشم دوخته بود.
***
سعيد در را باز كرد و سوار شد و به سنگيني سلام كرد.
-سلام،خوبي؟
-آره.
وحيد به راه افتاد.سعيد از پنجره به بيرون خيره شده بود.چهره درهم داشت و چيزي نمي گفت.وحيد گفت:
-ديشب شام نيومدي خونه.صبونه چرا...
-ميل نداشتم،ميخواستم استراحت كنم.
صدايش قهرآميز بود.وحيد گفت:
-اگه خسته اي مي تونم واسه ات مرخصي رد كنم.
-نه كارام زياده.
-بايد مي اومدي و از پري...
به طرفش چرخيد و گفت:
-حرف اون رو نزن فهميدي؟
-ولي تو...
-نگه دار پياده مي شم.
وحيد سكوت كرد.تا شركت حرفي هم با هم نزدند.وارد شركت كه شدند،هر كدام به طرف اتاق خود رفتند.وحيد برگشت و نگاهش كرد.سعيد متفكر و مغموم به طرف اتاقش مي رفت.در دل گفت؛ ((تو هنوزم داداش كوچولوي مني سعيد،درك كن))و وارد اتاقش شد.پريسا از پشت ميز بلند شد و سلام كرد.پوريا هم از روي صندلي برخاست و سلام كرد.
-سلام...سلام،اينجايي پوريا؟
-اومده بودم به پريسا سر بزنم.
-نگرانش نباش اذيتش نمي كنيم.
-ازت ممنونم.
-حرفشم نزن.پس دوست چه موقع به درد مي خوره؟
-راستش...
سر به زير انداخت.
-خب؟
-مي دونم پريسا تازه كارش رو شروع كرده اما يه هفته مرخصي مي خواستيم.
وحيد لبخند غمگيني زد و گفت:
-مباركتون باشه،در خواستش رو بنويسيد.
-آقاي مجد؟
-پدر با من،درخواست بديد كارتون نباشه.
چشمان پوريا از خوشي درخشيد.دستان وحيد را به سختي فشرد و گفت:
-يه دنيا ازت ممنونم.
لبخندي زد و به اتاقش رفت.پوريا نگاه خيره اش را به صورت پريسا دوخت و گفت:
-عاليه!نه؟
پريسا خنديد و خجالت زده سر به زير انداخت.وحيد در صندلي اش فرو رفت.آن را پشت به اتاق چرخاند.دستش را به پيشاني اش چسباند و به نوري كه از پنجره به اتاق مي تابيد خيره شد.حوصله هيچ كاري را نداشت.دلش مي خواست ساعت ها بنشيند.همين طور پشت به اتاق،پشت به دنيا و آدم هايش و به نازنين فكر كند.امروز،روز سرنوشت او بود.روزي كه زندگي اش رقم مي خورد.ياد حرف هاي پوريا افتاد كه مي گفت؛ ((وقتش كه برسه))و حالا وقتش رسيده بود و او اين جا بود.پشت به دنيا و آدم هايش و نوري كه از پنجره به داخل اتاق مي آمد و روي صورتش پخش مي شد و او را در خود غرق مي كرد.تمام ديشب را به نازنين فكر كرده بود به جوابي كه امروز غروب از او خواهد شنيد.با خودش فكر كرده بود سر ميز صبحانه او را خواهد ديد و مي توانست پيشاپيش جواب او را دريابد،اما نازنين سر ميز صبحانه نيامده بود و انتظار برايش كشنده بود.تمام احتمالات را در نظر گرفته بود اما از انديشيدن به اين كه جواب منفي باشد،هراسان گريخته بود.او را دوست داشت و به اين دوست داشتن صادقانه ايمان داشت.چند ضربه به در خورد.حوصله هيچ كس را نداشت و جواب نداد.دوباره در زدند و او چشم بست و پشت پلك هاي بسته اش،نازنين محجوبانه سر به زير انداخته بود و باد موهاي درخت بيد مجنون را تكان مي داد...در باز شد و پريسا گفت:
-آقاي مجد...
اجازه نداد حرفش را تمام كند گفت:
-امروز يكم بي حوصله ام،ممكنه تا اونجا كه امكان داره خودتون به كارا برسيد؟
پريسا كه مردد بر جا مانده بود گفت:
-سعي ام را مي كنم آقا.
و از در بيرون رفت و به مردي كه منتظر ايستاده بود گفت:
-امكان داره فردا براي گرفتن پرونده بيايد؟
-اما من امروز بايد به كارم برسم.
-ايشون در حال حاضر سرشون شلوغه.
-اون پرونده فقط يه امضاء مي خواد.
-متاسفم آقا.
-اي بابا،من مي رم پيش آقاي مجد،اين جوري نمي شه.
مرد غرولند كنان رفت.پريسا پشت ميزش نشست و زير لب گفت:
-امروز چش شده؟
***
دلشوره داشت،دلش مي خواست زودتر به خانه برسد.حرف هايي را كه بايد مي گفت در ذهن مرتب كرده بود.مي خواست به هر نحوي كه شده او را راضي كند.تصميمش را گرفته بود.اگر او موافقت مي كرد همين امشب با پدر و مادرش صحبت مي كرد و وقتي عمو كمال و خاله مريم از اروپا آمدند نازنين را از آنها خواستگاري مي كرد.
سعيد در سكوت رانندگي مي كرد و وحيد خوشحال بود كه خلوتش شكسته نمي شود.به خانه كه رسيد احساس كرد براي شنيدن هر جوابي آماده است الا نه.با قدم هايي لرزان وارد سالن شد همه جا در سكوت سردي فرو رفته بود.قلبش فشرده شد.به طرف اتاقش رفت و گوش هايش را براي شنيدن صدايي از اتاق نازنين تيز كرد.دستگيره در اتاقش را گرفت.يك نفر از پشت سرش گفت:
-آقا وحيد.
دستپاچه به طرف صدا چرخيد.پري سر به زير ايستاده بود گفت:
-بله؟
-نازنين گفت،تو حياط پشتي منتظرتونه.
-الان مي رم.
و به سرعت به طرف در سالن رفت.سعيد وارد شد.او را كنار زد و از در بيرون رفت.سعيد متعجبانه نگاهش كرد و گفت:
-چه خبرته؟
پري به طرف آشپزخانه به راه افتاد.سعيد با صدايي دورگه و تحكم آميز گفت:
-كسي خونه نيست؟
پري به راه خود ادامه داد.صدا زد:
-با شما هستم؟!
پري به طرف او برگشت و بي آنكه نگاهش كند جواب داد:
-خانم با عزيزم رفتن بيرون.
-نازنين خانم؟
-تو حياط پشتي هستن.
-وحيدم رفت حياط پشتي؟
-بله آقا،فكر كنم.
-پس منم مي رم،بايد به نازنين يه چيزي رو بگم.
قصد رفتن داشت كه پري گفت:
-نريد آقا.
نگاهش كرد و پرسيد:
-چرا؟
-معذرت مي خوام آقا.
و به طرف آشپزخانه رفت.احساس كرد قلبش از جا كنده شد.دنيا دور سرش چرخيد.چشمانش سياهي مي رفت و احساس مي كرد توان تحمل بدنش را ندارد.به زحمت خود را به مبل رساند و روي آن افتاد.به سختي نفس نفس مي زد و خود را كنترل مي كرد.پس تمام شده بود.او و وحيد حالا ديگر واقعا تبديل به دو برادر جدا شدني شده بودند و نازنين!...
وحيد با قدم هايي شمرده به طرفش رفت.نازنين كه صداي پاي او را شنيده بود از روي نيمكت بلند شد و سر به زير انداخت و به آرامي سلام كرد.
-سلام.
وحيد روبرويش ايستاد و جواب سلامش را داد.هر دو ساكت ايستاده بودند.هر كدام منتظر بود ديگري شروع به صحبت كند.وحيد سكوت را شكست و پرسيد:
-تو آيينه نگاه كردين؟
-بله.
-آيينه بهتون چي گفت:
نازنين سر بلند كرد و به او نگاه كرد.وحيد احساس كرد رنگش پريده است.نازنين گفت:
-آيينه بهم گفت...
سر به زير انداخت.وحيد لبخندي زد و گفت:
-ازت ممنونم.
لبخند كمرنگي روبي لبهاي نازنين دويد و به سرعت محو شد.وحيد نفس عميقي كشيد و گفت:
-خدايا ازت ممنونم.
نازنين نگاهش كرد.او را دوست داشت،از همان بچگي و حالا كه بعد از مدت ها او را ديده بود احساس خفته روزهاي بچگي زنده شده بود،مي دانست سعيد و وحيد چقدر به هم وابسته اند و براي اين كه دل سعيد را نرم كند تا او راضي به ازدواج آنها باشد با سعيد از در دوستي درآمده بود.حالا وحيد روبرويش ايستاده بود و به او خيره شده بود.درنگاهش مهرباني موج مي زد.روي نيمكت نشست.وحيد هم كنارش نشست و گفت:
-وقتي ديروز...
نازنين دستش را به نشانه سكوت درمقابل بيني اش گرفت و گفت:
-درمورد ديروز ها چيزي نگيم،از امروز شروع مي كنيم،قبول؟
وحيد پلك روي هم گذاشت و گفت:
-هر چي خانمم بگه.
نازنين لبخند زد و شرمزده سر به زير انداخت.
پري به آرامي پرسيد:
-حالتون خوبه آقا؟
سعيد چشم باز كرد.پري روبرويش ايستاده بود و با نگراني نگاهش مي كرد.به زحمت از جا بلند شد و سلانه سلانه به طرف اتاقش رفت سختي خود را سر پا نگه داشته بود.چند باري سكندري خورد.پري با نگراني به طرفش رفت و گفت:
-حالتون خوبه؟
-به تو مربوط نيست.
سر به زير انداخت و گفت:
-بله آقا.
دستگيره در را چسبيد و گفت:
-واسه شام صدام نكنين.
-چشم آقا.
به اتاقش رفت و در را قفل كرد.پري بر روي مبل نشست و به در بسته اتاق سعيد خيره شد.
وحيد گفت:
-نگفتي آدم توي آيينه بهت چي گفت؟
نازنين زير چشمي نگاهش كرد و گفت:
-آدم توي آيينه بهم گفت زير درخت بهار نارنج كه مي شستم بچه ام توي بغلم تاب مي خورد،واسه مردي كه دوستش داشتم،چاي درست مي كردم.گفت،وقتي بزرگ شدم نتونسته بودم فكر اون بازي هاي كودكانه رو از سرم بيرون كنم،ولي ياد گرفته بودم چه جوري باهاشون مبارزه كنم و يواش يواش اونا رو از ذهن و قلبم پس بزنم.اما من هيچ وقت فراموشش نكرده بودم.آدم توي آيينه گفت...
سر بلند كرد و به وحيد خيره شد و ادامه داد:
-فكر مي كنم اونم تو رو دوست...
سر به زير انداخت.وحيد لبخندي زد و گفت:
-آدم بيرون آيينه چي مي گه؟
-دوستت داره.
وحيد به نيمكت تكيه داد و گفت:
-زن من مي شه يا نه؟
نازنين به تندي نگاهش كرد.وحيد به نقطه نامعلومي خيره شد.
-خب؟
-آره،فكر مي كنم.
وحيد خنديد نازنين هم به خنده افتاد.وحيد گفت:
-همين امشب با پدر و مادرم صحبت مي كنم.
-با اين عجله؟
وحيد به طرفش چرخيد و گفت:
-خيلي هم دير شده.
نازنين به اتاق سعيد نگاه كرد و گفت:
-سعيد چي مي گه؟
وحيد هم به اتاق سعيد نگاه كرد و جواب داد:
-فكر مي كنم هيچ حرفي نداره.
-من نمي خوام...
-هيس!نمي خوام اين جمله رو بشنوم.
-ولي من...
-تو،توي قلب من جاي خودت رو داري و سعيد هم جاي خودش رو داره.
-سعيدم اين جوري فكر مي كنه؟
-يه كم با سعيد مدارا كن،اون پسر خوبيه.
نازنين سر به زير انداخت و گفت:
-مي دونم.
-عجيب به نظر مي رسه ولي من و اون،مثل بچگي مون هنوز بهم نزديكيم.نمي خوام اون در مقابل تو جبهه بگيره.تا الانم كه اين جوري نبوده،فكر نمي كردم اين قدر طاقت داشته باشه.
-در مورد چي حرف مي زني؟
-من از همون اول،مسئله علاقه ام رو به تو بهش گفتم.فكر مي كنم.دليل تغيير رفتارش با تو صرفا علاقه من بوده.سعيد هر اخلاقي كه داشته باشه يه اخلاق خيلي خوب داره،اون نمي تونه ناراحتي من رو تحمل كنه،همون جوري كه من نمي تونم ناراحتي سعيد رو ببينم.
-من نگرانم وحيد.
-نگران چي؟
-مي ترسم سعيد عكس العمل بدي نشون بده.
-ديگه اين حرف رو نزن،سعيد آقا تر از اين حرفاست.
-درمورد رفتار ديروزش...
-خواهش مي كنم نازنين!
-معذرت مي خوام،نبايد ديگه حرفش رو پيش مي كشيدم.
-ازت ممنونم.
-متاسفم.
-خاله و عمو كي برمي گردن ايران؟
چشماي نازنين از خوشي درخشيد.با لحني شاد و سرخوش گفت:
-امروز با مامان حرف زدم.گفت تا يكي دو روز آينده معلوم مي شه كي برمي گردن.
-حالشون چطور بود؟
-مامان كه خيلي خوشحال بود.مي گفت نتايج آزمايشات اوليه منفي بوده.گفت دكتر گفته جواب نهايي رو فردا،پس فردا بهشون مي ده.
-بي صبرانه منتتظر اومدنشون هستيم.
نازنين محجوبانه سر به زير انداخت و گفت:
-منم همين طور.
پري روي تخت نيم غلتي زد و به ديوار سپيد حائل ميان اتاق نازنين و سعيد چشم دوخت.پشت اين ديوار آجري،مردي از جنس سنگ نفس مي كشيد.مردي كه دنيا را از پشت عينك خودخواهي به تماشا ايستاده بود.ديروز كه آن طور زير گوشش قصه عشقي دروغين را زمزمه مي كرد نمي دانست با هر كلامش،جان مشتاق پري را به آتش مي كشيد.قاشق را كه در دهانش گذاشت،پري مي ديد كنار سفره عقد نشسته و او قاشق عسل را در دهانش مي گذارد.نمي دانست خواب بود يا بيدار ولي صداي سرد سعيد دنيا را بر سرش آوار كرده بود.نمي خواست گريه كند و گريه كرده بود و نگاه هاي هرزه شهريار بر زخم دلش نمك مي پاشيد.نمي دانست گريه اش از نگاه هاي شهريار و خونسردي سعيد بود،يا از نگاه هاي منا و آتش تعصب خودش.
ديروز به نازنين گفته بود؛ (( مي روم)) و امروز هر چقدرسعي كرده بود،نتوانستد بود قدم از قدم بردارد.او چيزي نگفته بود و نازنين هم حرفي نزده بود و وقتي سعيد به خانه آمد تمام رفتار ديروز او را از ياد برده بود.در باز شد و نازنين با رويي گشاده و صورتي خندان وارد اتاق شد.روي تخت نشست.نازنين گفت:
-تو،تو اتاقي؟
-ببخش كه روي تختت خوابيدم.
-حرفشم نزن.ما كه با هم تعارف نداريم،راحت باش.
بر لبه تخت نشست.پري به او خيره مانده بود.گفت:
-خب بهش چي گفتي؟
نازنين خنديد و سر به زير انداخت.
-بهت تبريك مي گم.
-هنوز كه خبري نيست،تازه امشب مي خواد با پدر و مادرش صحبت كنه.
-يعني تا اين مرحله پيش رفتين؟
نازنين با تعجب به پري نگاه كرد.حالت نگاه كودكانه و گيجش پري را به خنده انداخت.خود نيز به خنده افتاد و گفت:
-بهش مي گن يه علاقه زود رس.
-من كه در موردش اينجوري فكر نمي كنم.
-يه كم مي ترسم.
-وحيد پسر خوبيه،مطمئن باش.
-از طرف اون كه مطمئنم،فقط...
-نگران چيزي نباش،من از مادربزرگم شنيدم پسراي اين خونواده حرفشون حسابي برو داره.
-فكر نكنم آقا ي مجد زياد از من خوشش بياد.
-اون بايد از خداشم باشه خانمي مثل تو عروسش بشه.
-اوه خداي من!عروس؟حالا واسه اين حرفا خيلي زوده.
-شما كه حرفاتون رو زدين شيطون،حالا كه من مي گم زوده.
نازنين خنديد و گفت:
-اميدوارم تو هم به كسي كه دوستش داري برسي.
پري سر به زير انداخت و گفت:
-ممنون.
-نمي دوني چقدر احساس خوشبختي مي كنم!
-درك مي كنم.
دستان پري را در دست گرفت و گفت:
-خدا كنه زودتر پدر و مادرم برگردن.
-اميدوارم.
دستان او را رها كرد.خودش را روي تخت بالا كشيد و به ديوار تكيه داد و گفت:
-خيلي خوشحالم پري،خيلي!
پري خنديد و به ديوار آجري ميان خودش و سعيد نگاه كرد و انديشيد؛ ((آيا او هم روزي اين حس شيرين را تجربه خواهد كرد؟))
فصل هشتم
آقاي مجد كش و قوسي به بدنش داد و گفت:
-سعيد امشب چش شده؟
خانم مجد با نگراني به در بسته اتاق سعيد نگاه كرد و گفت:
-هر چقدر اصرار كردم در رو باز نكرد.
-دخترا كجان؟
-تو اتاقشون.
-امشب زود رفتن بخوابن.
وحيد گفت:
-من ازشون خواستم.
-تو ازشون خواستي برن بخوابن.
-نه،نه،من ازشون خواستم برن تو اتاقشون.
-چرا؟
-مي خواستم با شما حرف بزنم.
-تو شركت اتفاقي افتاده؟پس بگو سعيد واسه چي چپيده تو اتاقش.كار اونه،من هيچ توضيحي رو قبول نمي كنم،اون خودش بايد جوابگوي كاراش باشه.
-پدر جان،شما اجازه بدين.
-اجازه چي؟بهتره خودش بياد بگه چه اتفاقي افتاده.
-بابا،خواهش مي كنم.موضوع مربوط به شركت نيست.
-پس در مورد چيه؟
خانم مجد نگاه خيره اش را به او دوخته بود.وحيد گفت:
-مربوط به خودمه.
-كه اين طور؟تو يا سعيد...
خانم مجد گفت:
-من حدس مي زنم...
آقاي مجد به ميان حرفش دويد و گفت:
-سعيد چرا خودش رو تو اتاقش زندوني كرده.
-فكر مي كنم به خاطر من باشه.
-كاري كردين و تو مي خواي با اعتراف خودت رو سبك كني.
-نه بابا،نه.
-من بايد با سعيد حرف بزنم.
خانم مجد گفت:
-خواهش مي كنم بذار ببينيم چي مي گه؟
-چي مي خواد بگه،بيا در مورد كاري كه تو شركت كردن و حالا گندش در اومده مي خواد حرف بزنه و يا در مورد كاري كه بيرون شركت كردن و مي ترسن آوازه اش اين طرف و اون طرف شنيده بشه.
-بابا مي ذارين من حرف بزنم؟
-ما كه براي شنيدن آماده ايم،تويي كه اين پا و اون پا مي كني.
خانم مجد گفت:
-بگو عزيزم.
وحيد سر به زير انداخت،دست هايش را به هم ماليد و گفت:
-راستش من...
آقاي مجد گفت:
-پس تو هم مثل اون شدي،من فكر مي كردم تو اهل و خلف من هستي.
خانم مجد تشر زد:
-يه لحظه!
وحيد گفت:
-نمي دونم چه جوري بگم،آخه مي دونيد هيچ وقت مجبور نشده بودم در مورد موضوعي به اين مهمي باهاتون حرف بزنم بنابراين نمي دونم چه جوري بايد شروع كنم.
خانم مجد گفت:
-به ساده ترين روش كه بلدي بگو.
به مادرش نگاه كرد و از نگاه او قوت و آرامش گرفت و گفت:
-من مي خوام ازدواج كنم.
آقا و خانم مجد،با چشماني گرد شده به او خيره شدند.وحيد سرخ شده بود و به شدت دستپاچه مي نمود.خانم مجدگفت:
-من دختره رو مي شناسم؟
وآقاي مجد گفت:
-مگه تو چند سالته؟
به مادرش نگاه كرد و جواب داد:
-بله.
و به پدرش نگاه كرد و جواب داد:
-بيست و هفت سال.
خانم مجد كه حدس مي زد دختر مورد علاقه پسرش كيست،پرسيد:
-تو فكرات رو كردي؟
-بله.
آقاي مجد روي مبل جابه جا شد و گفت:
-چطور شد يهويي به فكر ازدواج افتادي؟
-اونقدر كه شما فكر مي كنيد يهويي نيست.
-حالا اين خانم كي هست؟به خانواده ما مي خوره؟
-مي شناسيدش.
آقاي مجد گفت:
-مي شناسمش؟!
خانم مجد با مهرباني به پسرش چشم دوخته بود.با چشمان خويش بزرگ شدنش را ديده بود.حالا او پسر كوچولوي بيست و هفت سال پيش نبود كه با ولع شير مي خورد و چشمان خوش حالتش را به اطراف مي دوخت.سال ها از زماني كه دست او را مي گرفت و تاتي تاتي راه مي برهد،گذشته بود.حالا ديگر او براي خودش مردي شده بود.آقاي مجد گفت:
-حالا كي هست؟
وحيد سر به زير انداخت و جواب دا:
-نازنين!
لبخند روي لب هاي خانم مجد دويد.اما آقاي مجد،صاف نشست و با تعجب گفت:
-نازنين؟!اين امكان نداره.
رنگ وحيد پريد.نگاهي به مادرش كرد و پرسيد:
-چرا؟
-اون دختر زبون دراز فكرشم نكن.
-بابا!
-حرفشم نزن وحيد.
ايستاد و ادامه داد:
-من مي رم بخوابم.
و پيش از آنكه وحيد عكس العملي نشان بدهد از مقابلش گذشت و به طرف اتاقشان به راه افتاد.وحيد مي خواست چيزي بگويد كه مادرش مانع او شد.
-نگران پدرت نباش.
وحيد شرم زده سر به زير انداخت.خانم مجد لبخندي زد و گفت:
-سعي مي كنم باهاش حرف بزنم.
-مي دونم چقدر لجبازه!
-تو چي؟
سر بلند كرد و به صورت آرام و مهربان مادرش خيره شد.خنديد و گفت:
-پسرشم ديگه.
-لجبازو مغرور هست،اما اونم يه نقطه ضعفايي داره.
-مثل سعيد.
-آره،مثل سعيد.اونم مثل باباته.
و با نگراني به در بسته اتاق سعيد نگاه كرد و ادامه داد:
-مي شه بري و باهاش حرف بزني؟
وحيد به صورت نگران مادرش خيره شد.خانم مجد گفت:
-در مورد اين موضوع كه حرفش رو زدي چيزي مي دونه؟
-هنوز باهاش حرف نزدم،اما فكر مي كنم حدسش رو زده باشه.
-برو باهاش حرف بزن.بهش اطمينان بده،تضمين بده،هر چيزي كه مي دوني.نذار بره تو لاك خودش.
-چشم،باهاش حرف مي زنم.
خانم مجد ملتمسانه به او خيره شد.وحيدد كمي روي مبل جا به جا شد و گفت:
-مي رم مامان.
-مي شه لطفا راضيش كني شام بخوره؟شامي رو كه عزيز خانم برده بود پس فرستاده.
-سعي ام رو مي كنم.
-برو ديگه.
-بله،چشم.
بلند شد.خانم مجد ايستاد و گفت:
-نگران چيزي نباش،همه چيز درست مي شه.
وحيد خجالت زده لبخند زد و با گفتن جمله:
-شب بخير.
به طرف اتاقش رفت.خانم مجد به آرامي صدا زد:
-وحيد!
به طرف مادرش برگشت.با انگشت به اتاق سعيد اشاره كرد.وحيد سر تكان داد و گفت:
-دارم مي رم پيشش نگران نباشيد.
و به اتاقش رفت.روي تختش پريد و با مشت به ديوار كوبيد و منتظر ماند.دقايقي گذشت.و هيچ صدايي از ديوار برنخاست دوباره با مشت به ديوار كوبيد و منتظر ماند.
سعيد روي تخت نيم غلتي زد و پشت به ديوار اتاق وحيد دراز كشيد.ضربات وحيد روي ديوار مي خورد و اعلام مي كرد،هنوز منتظر جواب است.حوصله هيچ كس را نداشت.دلش مي خواست تنها باشد،يا اصلا نباشد.در يك خلاء مطلق،دور از تمام آدم هايي كه بيرون از اين چهار ديوار تنگ نشسته بودند.با خودش خلوت كرده و تمام گذشته را مرور كند.مي خواست خودش باشد،حتي اگر شده پوست بيندازد و از خودش هم بيرون بزند.
ديگر از ديوار صدا نمي آمد.انگار وحيد هم خسته شده بود.از ديواري كه صدا نمي داد و از برادري كه پشت به او دراز كشيده بود و نقشه مي كشيد.
فهميده بود كه پدرش پنهاني مشغول چه كاري است و حالا براي رفتن نقشه مي كشيد.پيش از اين فكر مي كرد او و وحيد هيچ گاه از هم جدا نمي شوند و حالا كه برادرش مي رفت تا زندگي مستقلي را شروع كند،ديگر برايش مهم نبود كه او هم برود و دور از او،دور از پدر و مادرش و تمام خاطرات خوب كودكي،زندگي جديدي را آغاز كند.
از وقتي كه توانسته بود از شوك ديدار وحيد و نازنين بيرون بيايد تمام ذهنش از رفتن پر شده بود.پدرش داشت در ايتاليا نمايندگي مي زد و او تصميم گرفته بود به عنوان نماينده شركت به دفتر ايتاليا برود.با خود مي انديشيد،اگر در ايران بماند و رفتن برادرش را ببيند،فرو خواهد ريخت و حالا مي خواست زودتر برود و اجازه ندهد،كسي فرو ريختن و رسوب كردنش را به تماشا بنشيند.
چند ضربه به در اتاقش خورد و او را از جا پراند.نگاهي به در كرد.صداي وحيد در اتاق پخش شد:
-سعيد،سعيد،مي شه لطفا در رو باز كني.
روي تخت نشست و سرش را با دو دست محكم فشرد.وحيد در مي زد و او را به نام مي خواند.به طرف در رفت و آن را باز كرد.با چهره اي درهم كشيده خود را عقب كشيد و به برادرش اجازه داد وارد اتاق شود.وحيد همان طور كه قدم به درون اتاق مي گذاشت،پرسيد:
-حالت خوبه؟
با صدايي دورگه و به تلخي جواب دا:
-خوبم.
و در را پشت سر برادر بست.وحيد همان طور كه به او خيره شده بود گفت:
-چرا جوابم رو نمي دي؟
-حوصله نداشتم.
وحيد روي صندلي نشست و گفت:
-حالا ديگه حوصله من رو هم نداري؟!
سعيد بر لبه تخت نشست و گفت:
-حوصله خودم رو هم ندارم.
-اتفاقي افتاده؟
-بايد از تو پرسيد!
وحيد سر به زير انداخت و گفت:
-حق باتوئه،بايد زودتر بهت مي گفتم.
-فكر كردم هيچ وقت از هم جدا نمي شيم.
-معلومه كه هيچ وقت از هم جدا نمي شيم.
-جدا مي شيم.
-نه،اصلا اين طور نيست.
-بهت گفتم تو نخ كاراي بابا هستم.
-تو؟!بنا بود كاري به كارش نداشته باشي.
-ما داريم يه نمايندگي تو ايتاليا مي زنيم.
وحيد با تعجب نگاهش كرد.سعيد به نقطه نامعلومي خيره شده بود گفت:
-مي رم ايتاليا.
-احمق شدي؟
به وحيد خيره شد و گفت:
-پوريا راست مي گفت.
-سعيد تو چت شده؟
-اگه قراره هركس راه خودش رو بره،منم به راه خودم مي رم.
-كي قراره راه خودش رو بره؟
-من!
-همه اينا به خاطر نازنينه؟
سعيد به تندي نگاهش ك
رمان مسافر مهتاب(16)
رمان مسافر مهتاب(16)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس هاي جديد نيكي كريمي

عكس هاي جديد نيكي كريمي



عكس هاي جديد نيكي كريمي
عكس هاي جديد نيكي كريمي
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
گفتگو با مهراوه شريفي نيا بازيگر نقش ليلا سريال خداحافظ بچه

گفتگو با مهراوه شريفي نيا بازيگر نقش ليلا سريال خداحافظ بچه

 او مي‌گويد دوست دارد مثلا هر سه سال، يك بار يك سريال رمضاني خوب داشته باشد و البته سوژه‌هايي كه قلقلكش بدهند را ترجيح مي‌دهد براي تجربه كردن؛ مثل همين نقش «ليلا» كه به نظرش، نقشي ملموس و جالب است.

مهراوه شريفي نيا بعد از سه چهار سال دوري، با «خداحافظ بچه» دوباره به تلويزيون برگشته و در باكس پخش ماه رمضان – كه به نظرش بهترين باكس پخش سيماست – جايي براي خودش باز كرده.

در پشت صحنه سريال، چند دقيقه‌اي را كه به استراحت عوامل اختصاص دتادند، از او قرض گرفتيم و گفت‌و‌گويي كوتاه كرديم درباره خداحافظ بچه و دغدغه‌هايش.

چطور شد كه قبول كرديد نقش زني را كه نمي‌تواند بچه دار شود بازي كنيد؟

- راستش من ديگر تصميم نداشتم نقش زن باردار بازي كنم اما دغدغه داشتن بچه اتفاق جالبي است. وقتي فيلمنامه را خواندم، ديدم اين نقش خيلي جاي كار دارد، به خصوص براي من كه مادر شدن را تجربه نكردم. به اضافه اينكه باكس پخش ماه ماه رمضان وعوامل اين گروه را دوست داشتم ودلم مي‌خواست يك سريال ماه رمضاني خوب داشته باشم كه سوژه عجيب و غريبي نداشته باشد.

مي‌خواستم سوژه‌اش ملموس باشد. بچه دار شدن مشكل خيلي از خانواده‌هاي ماست. ما به يك سوژه خيلي تلخ، نگاهي خيلي شيرين داريم يك نگاه خيلي ساده و كمي هم طنزآميز. من اين نگاه را خيلي دوست داشتم. از آنجايي كه اين سوژه خيلي تلخ است، اگر بخواهيم آنرا به‌‌ همان تلخي بيان كنيم، خيلي غم انگيز‌تر از اين مي‌شود كه شما الان مي‌بينيد ولي ما سعي كرديم اين سوژه را دوست داشتني روايت كنيم وساده. سعي كرديم با اين نوع نگاه، از غم سوژه بكاهيم؛ و همه اين‌ها دست به دست هم داد و باعث شد كه من اين كار را قبول كنم.

اگر خودتان در زندگي واقعي در همين شرايطي كه ليلا دارد، قرار مي‌گرفتيد، مثل ليلا رفتار مي‌كرديد؟

- نه، من اصلا اينقدر اصرار نمي‌كردم و مي‌گفتم اگر خدا خواسته كه چنين اتفاقي نيفتد، پس حتما قرار است كه نيفتد.

حاضر بوديد بچه‌اي را به فرزندي قبول كنيد؟

- نمي‌دانم.

درباره همين سوژه، يعني قبول كردن سرپرستي بچه‌اي كه خانواده ندارد، چه نظري داريد؟

- به هر حال تصميم خيلي سختي است ولي در عين حال كار خيلي ارزشمندي هم هست. خيلي‌ها دوست دارند اين كار را انجام بدهند و به نظرم حركت خداپسندانه‌اي است اما بايد در نظر داشت كه اين بچه، يك امانت صددرصد است. بچه خودت كه باشد باز هم امانت است، ولي در مورد بچه ديگران اين امانت بودن دو چندان مي‌شود و تو بايد خيلي مواظب اخلاق و رفتار خودت و تاثيري كه روي آنبچه مي‌گذاري باشي.

من فكر مي‌كنم خيلي ارزشمند است اگر كسي بتواند زير پر و بال بچه‌اي را بگيرد كه از داشتن پدر و مادر محروم است و اميدوارم آنقدر بتوانند اين بچه را سرشار از مهر كنند كه او خوشحال باشد از اينكه در كنار اين خانواده است. به نظرم اين كار، بزرگواري و بزرگ منشي مي‌خواهد كه نمي‌دانم من آن را دارم يا نه.

تجربه بازي كردن در كنار شهرام حقيقت دوست چطور بود؟

- اين دومين تجربه همكاري ماست. تجربه اولمان خيلي خوب بود. اين هم همينطور. بخشي زيادي از پيام‌هاي تبريكي كه در اين مدت دريافت مي‌كنم، به خاطر آن است كه همه مي‌گويند شما دو ونفر چه رابطه خوبي داريد. اين يعني ما يك زوج خوب هستيم وهيچ كداممان بدون ديگري تعريف نمي‌شويم. در واقع توي اين سريال ما سعي مي‌كنيم نقش خانواده را خيلي مطرح كنيم. خدا را شكر، آنقدر كه براي شهرام حقيقت دوست و خود من مهم است رابطه‌مان توي سريال در بيايد، مطرح نيست كه خودمان به چشم بيايم.

برايمان توي سريال مهم‌تر اين است كه يك زن و شوهر خوب باشيم، نه اينكه من به تنهايي نقشم فوق العاده باشد و حقيقت دوست به تنهايي. اين تفاهمي كه بين ما وجود دارد، خيلي خوب است؛ به اضافه اينكه جفتمان به شدت به هم كمك مي‌كنيم. حقيقت دوست، بازيگر بسيار پرانرژي و باهوشي است و اين هوش او، توي تك تك سكانس‌هايمان به ما كمك مي‌كند. علاوه بر آن حقيقت دوست، خيلي هم خلاق است و همه اين‌ها باعث مي‌شود كه ما بتوانيم اين رابطه و فضاي زن و شوهر خوب بودن را بهتر نشان بدهيم. فكر مي‌كنم اگر موفقيتي بوده و اگر مخاطب رضايتي داشته – كه اميدوارم اينچنين بوده باشد – به خاطر همه اين ريزه كاري هاست.

در همين مدتي كه سريال پخش مي‌شود، خيلي‌ها همين رابطه بين ليلا ومرتضي را ملموس مي‌دانسته‌اند و آن را دوست داشته‌اند واصلا به خاطر همين هم سريال را دنبال مي‌كنند.

- چقدر خوب! خب اين باعث افتخار ماست چون ما با تمام وجودمان سعي كرديم هيچ كدام به خودمان فقط فكر نكنيم. در واقع اولويت اولمان اين است كه ما يك زوجيم، بعد من ليلا هستم و او مرتضي. به غير از بخش‌هايي كه مي‌رويم دزدي، واقعا سعي كرديم الگوي يك خانواده خوب باشيم. اصلا دلمان مي‌خواهد بچه داشته باشيم كه پايه‌هاي خانواده‌مان مستحكمتر بشود و اين اولويت اول ذهن هر دوي ما بوده.

شهرام چون تئا‌تر كار مي‌كند و چون بداهه‌پردازي توي كارش زياد دارد، سر اين كار هم هميشه اين خلاقيت همراهش است و همين خيلي به ما كمك مي‌كند و باعث مي‌شود كه من هم پر از شوق و انرژي بيايم سر كار. چون مي‌بينم پارتنر من چقدر پر از انرژي است و آن انرژي كه من منتقل مي‌كنم، متقابلا برمي گردد. در واقع من و آقاي حقيقت دوست مثل پينگ پنگ كار مي‌كنيم.

اينطور نيست كه انرژي كارمان فقط به ديوار بخورد و بازخوردي نداشته باشد. به نظر من براي اينكه يك فيلم باورپذير بشود، ما بايد خودمان را فراموش كنيم. اگر پارتنر تو اين كار را نكند ولي تو چنين كني، كار خراب مي‌شود؛ ولي وقتي جفتتان اين كار را انجام بدهيد، آن وقت بيننده شما را باور مي‌كند. حالا اگر اين رابطه هم باور شده، واقعا به خاطر اين است كه من وشهرام جفتمان خودمان را فراموش كرديم و سعي كرديم كه قصه را درست دربياوريم. حالا نمي‌دانم چقدر موفق بوديم.

بازخوردهاي اين مدت از طرف مردم و اطرافيان چطور بوده؟

- اين يكي از بهترين گروه‌هايي است كه با آن‌ها كار مي‌كنم. بچه‌هاي تيم همه فوق العاده‌اند. من رسما دلم تنگ مي‌شود براي اينجا. هر روز كه آفيش هستم، خوشحالم. آقاي هادي واقعا زحمت مي‌كشند يا آقاي سلامي فيلمبردارمان، تذكرات خوبي مي‌دهند و ريزبيني بالايي دارند. احساس مي‌كنم ما همه دلمان را گذاشتيم و حالا اين هماني است كه فكر مي‌كردم بايد باشد. بايد به دل مردم بنشيند. البته انتقاد‌ها و مشكلاتي را هم مطرح كرده‌اند ولي همين كه اينقدر مردم ما را مي‌بينند و اينقدر لطف دارند، براي ما با ارزش است. وقتي خيلي از خانم‌هايي كه نمي‌توانند بچه دار شوند، براي من پيامك يا ايميل مي‌زنند و مي‌گويند ما با بغض تو بغض مي‌كنيم يا مثلا فلان لحظه، لحظه‌اي ازغ زندگي ما بود، براي من خيلي ارزشمند و دوست داشتني است.



گفتگو با مهراوه شريفي نيا بازيگر نقش ليلا سريال خداحافظ بچه
گفتگو با مهراوه شريفي نيا بازيگر نقش ليلا سريال خداحافظ بچه
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس هاي حامد كميلي در عيادت كودكان سرطاني

عكس هاي حامد كميلي در عيادت كودكان سرطاني



عكس هاي حامد كميلي در عيادت كودكان سرطاني
عكس هاي حامد كميلي در عيادت كودكان سرطاني
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
شعر

شعر

به نام او كه آفريد مرا تا دوست بدارم تورا بي آنكه بدانم چرا؟

نام شعر: (بيا باشه)

ميخوام يكي رو بكشم چشاش مثل شما باشه                                           

 نه نقاش چشم شما فقط بايد خدا باشه

من ميدونم نميدونيد چقدر شما رو دوست دارم

كم كمش فكر ميكنم قد ستاره ها باشه

من شنيدم شما ميخواين از عشقتون دست بكشم

واسه يه عاشق ميتونه اين بدترين بلا باشه

من ميدونم اون كه ميخواين بايد چيا داشته باشه

چشاش بايد سبزو موهاش رنگ خود طلا باشه

اما ميخوام واسه يه بار جاي شما نظر بدم

كاش به جاي اينا يه كم عاشق و مبتلا باشه

من هميشه تو روياهام سوالي از شما دارم.

چرا ميخواين دستاي من از دستاتون جدا باشه؟

راستش ميترسم وليكن شما كسي رو دوست دارين؟

الهي كه تصورم واسه آره خطا باشه

الهي كه يه روز بگيد دوسم داريد حتي يه كم

تنها تفاضام از خدا شايد همين دعا باشه

انقد دلم ميخواد يه بار بهم بگيد كجا بودي

بگم كه جز پيش شما دل ميتونه كجا باشه

آخر يه شب جواب داديد به نامه هاي بارونيم

مثل شما فقط ميشه تو شهر قصه ها باشه

شاهزاده ي نقره اي و خيس شبام

شما سفيديد همه ي دنيا بايد سياه باشه

كوه بلندِ بي ستون،با هفت تا طاق آسمون

بايد پيش چشم شما بشكنه خم شه تا بشه

صداي نازتون داره قلب منو ميلرزونه

مگه ميشه اين لرزيدن فقط مال صدا باشه!

يه جور تو قلبم اومديد كه راه برگشت نداريد

فكر ميكنم اين اومدن فقط كار خدا باشه

يه عصر پاييز بذاريد سر بذارم رو شونتون

بذاريد اين ديوونتون مثل پرنده ها باشه

ديگه گذشتم از جنون رد شدم از ديوونگي

يقين دارم كه جام بايد توي بيابونا باشه

پشت در قلب شما نشستم و در ميزنم

خدا كنه واسه من ديوونه اونجا جا باشه

به چشماي درياييتون يه كم دقيق نگاه كنيد

شايد يه ماهي اونجاها تو عالم شنا باشه

نگاهتون آخر منو كشت،به هر كي ديديد بگيد

بذاريد اسمم لا اقل جزو ديوونه ها باشه

ديوونه اي كه واستون عمرشو جونشو گذاشت

تا كه يه بار بهش بگيد من ميخوامت بيا باشه.

مريم حيدر زاده

*************************************************************************************

اينم يه شعر براي آقا پسراي دلشكسته

نام شعر:(من با تو هرگز)

سلام اي بي وفا اي بي ترهم

سلام اي خنجر حرفاي مردم

سلا اي دشمن زيباي جونم

بازم نامه مييدم  باسطر قرمز

آخه اين بار شده من با تو هرگز

نميخوام حالتو حتي بدونم

تعجب ميكني آره من همونم

هموني كه زموني قلبشو باخت

همون كه از تو يك بت خدا خواست

هموني كه برات هر لحظه ميمرد

كه ذكر نامتو بي جون نميبرد

همون كه ميگفتم نازنينم

بميرم اما اشكاتو نبينم

همون كه دست تو مهر لباش بود

اگه زانو ميزد غم باشاه بود

حالا هم آروم نشستم روي زانوم

ولي ديگه گذاشت اون حرفا خانوم

تعجب ميكني آره عجيبه

ميخوام دورشم ازت مثل غريبه

خيال كردي هميشه زير پاتم؟

با اين نامرديت بازم باهتم؟

برات كافي نبود حتي جوونيم

تموم شد آره گم شد مهربونيم

ديگه هر چي كشيدم بسه دختر

نميبينيم همو اين خوبه بهتر

ديگه بسه برام هرچي كشيدم

فريبي بود كه من از تو نديدم؟

دروغي هست نگفته باشه؟

كسي هست تو خيال تو نباشه؟

عجب حتي دريغ از يه محبت

دريغ از يه سر سوزن صداقت

دريغ از يه نگاه عاشقونه

دريغ از يه سلام بي بهونه

نه نفرينت چرا اين رسم ما نيست

اگرچه اين چيزا درد شما نيست

گل بيتا چرا اخمات تو هم شد؟

چيه توهين به ذات محترم شد؟

ديگه كوتاه كنم با يه خداحافظ

كه عشق ما رسيد به هرگز

مريم حيدر زاده

*************************************************************************************

نام شعر:( طاقت ناتمام)

همنفس گلم سلام ، ديگه يه گوله آتيشم
مضحكه دوستم نداري ، دلم مي خواد بياي پيشم
عجيبه ، وقتي نمي خواي من يكي دوونه ترم
منتظرم ناز كني و فقط بشينم بخرم
يكي مي گفت ، كه آدما ، بيشترشون اينجورين
بر عكس آرزوهاشوم ، عاشق هم تو دورين
ولي تو چي ، نه دوريو ، نه نزديكي دلت مي خواد
اولش اينجور نبودي ، خوب يادمه ، يادت مي ياد؟
باز كه مث قبليا شد ، باز كه م يذارمش كنار
چشات چه برقي مي زنه ، تو قاب عكست ، رو ديوار
راستي يه چيزي رو بگم ، پشت سرم حرف مي زنن
مي گن كه جادو كردنش ، دوستن اونا يا دشمنن ؟
همش مي پرسن اون چي شد ؟ آره ديگه تو رو مي گن
يكي مي گفت اينجور كسا ، فكر يه آدم ديگن
چيكار كنم ، خودت بيا ، جواب حرفا رو بده
به قول جويا هوا ، بهمنه ، نامساعده
به تو نمي شه راس نگم ، از اين خيالا ترسيدم
از تو چه پنهون يه كمي پنهوني از تو رنجيدم
به اونا چيزي نمي گم ، به هيچكي حرفي نزدم
هر چيه من مال توام، اين كارا رو خوب بلدم
اما تا كي ؟ بايد تا كي اين نقشا رو بازي كنم؟
حالا كه راضين همه ، بايد تو رو راضي كنم ؟
راستي عجب دنياييه ، كاراش غريب و وارونس
ديوونه كم بود ، خودشم از همه بيشتر ديوونس
ببين گلم ، بهشت من، طاقت شونه هام كمه
عين ياس همسايمون ، شاخه ي آرزوم خمه
زخم زبون آدما هر ثانيه زيادتره
همش مي گن كجاس ؟ چي شد ؟ تو رو نمي خواد ببره ؟
مادربزرگ مي گفت برو طالعتو يه جا
ببين منم آوردم عكستو ، گفتم تو فالم اينه ، اين
همه بهم مي خنديدن ، تو هم بودي مي خنديدي ؟
كاش خودتو به جاي من مي ذاشتي و مي فهميدي
خب ديگه دردا خيلي شد ، به درد آوردم سر تو
گفتم شايد دريابي اين ديوونه ي پرپر تو
يه سر بزن ، يه كار بكن ، اينجا يه كم آروم بشه
منم اگه دوس نداري ، بگو بذار تموم بشه
يه نامه ي تابستوني ، تو يك شب ابري تير
تكليفمو روشن كن و حق دل من و بگير
دوست دارم تكراريه ، خيلي بهت نياز دارم
قلبمو با هر چي توشه ، واست ، تو نامت مي ذارم
اگه دوسم داشتي كه هيچ ، فقط رو نامه دس بكش
اگر نه ، راحت بگوو بدون من نفس بكش
فقط حقيقتو بگو ، هر چي تو قلبت مي گذره
به حرف قلبت گوش بده ، اينجوري خيلي بهتره

مريم حيدر زاده

*************************************************************************************

نام  شعر:(واسه كسي كه نمي ياد ؟)

به چشماي خودت قسم،ديگه بهت نمي رسم
وصال تو خياليه،واي كه دلم چه حاليه
بازياي عروسكي،آخ كه چه حيف شد كودكي
يه كم برس باز به خودت،مي خوام بيام تولدت
اونوقتا اينجوري نبود،راهت به اين دوري نبود
حالا كه عاشقت شدم،نيستي ديگه مال خودم
پاييز چه فصل زرديه،عاشقيم چه درديه
گم شده باز بادبادكم،تو نمي ياي به كمكم ؟
مي خوام دستاتو بگيرم،تو بموني من بميرم
عاشقي ام نوبتيه،آخ كه چه بد عادتيه
من نگرانم واسه تو،قبله ي ديگران نشو
اشكم به اين زلاليه،دل تو از من خاليه
تو مه عشق تو گمم،هلاك يه تبسم
تو شدي مال ديگري،چه جور دلت اومد بري
قفلا كه بي كليد شدن،چشا به در سفيد شدن
چه امتحان خوبيه،دوريت عجب غروبيه
بارون شديده نازنين،از تو بعيده نازنين
خاطره رو جا نذاري،باز من و تنها نذاري
اونوقتا مهمونت بودم،دنيا رو مديونت بودم
اونقتا مجنونم بودي،كلي پريشونم بودي
قصه حالا عوض شده،صحبت يه تولده
قلبت رو دادي به كسي،يه كم واسم دلواپسي
مي ترسي كه من بشكنم،پشت سرت حرف بزنم
من مني كه بوسيدمت،تو اون غروب كه ديدمت
تو واسه من ناز مي كني،ناز مي كشم باز مي كني ؟
اين رسمشه نيلوفرم،من كه ازت نمي گذرم
ستارمون يادت مي ياد،دلواپسم خيلي زياد
فقط تماشا مي كني،بعد عشق و حاشا مي كني
مي گي گذشت گذشته ها،چه راحتن فشرته ها
سر به سرم كه نذاري،بگو يه كم دوسم داري ؟
نمي موني من مي مونم،ميري يه روزي مي دونم
اولا مهربونترن،اونايي كه همسفرن
اشك منم كه جاريه،نگه دار يادگاريه
مي سپرمت دست خدا،يه كم دوستم داشتي بيا

مريم حيدر زاده

*************************************************************************************

زبس در گلو عقده دارد دلم

به زانوي غم سر گذارد دلم

چنان داغ دار توام روز و شب

كه خونابه از ديده بارد دلم

تو را اي خوايي ترين آرزو

به دست خوا ميسپارد دلم

تو رفتي ولي ياد تو ماندنيست

پس از تو چنين مينگارد دلم

اسيرم اسير عشق تو

سر كوي تو خانه دارد دلم

 

*************************************************************************************

 

سخن ديگر نميگويي سخن پرداز خاموشم                     فراموشت نميكردم چرا كردي فراموشم؟      نه راه رفته باز آيي نه چشم بسته بگشايي                     به مرگت بار تنهايي چه سخت است بر دوشم.



شعر
شعر
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس هاي جديد بازيگران (21 مرداد 91)

عكس هاي جديد بازيگران (21 مرداد 91)

انديشه فولادوند

مهدخت مهدوي فر

اناهيتا همتي

بهاره افشاري

مريم معصومي

فلامك جنيدي-رامين ناصر نصير

مهناز افشار

رويا تيموريان و دخترش

اليكا عبدالرزاقي

نگين خامسي

اناهيتا نعمتي

سحر دولتشاهي و همسرش رامبد جوان



عكس هاي جديد بازيگران (21 مرداد 91)
عكس هاي جديد بازيگران (21 مرداد 91)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
مريم پاييزي

مريم پاييزي

امير علي گفت:

-به جاي داد زدن، پاشو يك بار ديگه تماس بگير ببين كجا مونده.

پژمان در حالي كه زير لب قور و لوند ميكرد به طرف تلفن رفت و شماره محمد را گرفت.

-مامان، پاشو شم بيار. اين معني معلوم نيست كجا سر گرم شده كه گوشيش رو هم خاموش كرده!

مهناز با تعجب گفت:

-شوخي ميكني پژمان؟! ماني عادت نداره تلفن شو خاموش كنه! فقط شبها كه ميخوابه خاموشش ميكنه!

-چه عرض كنم مامان مهناز! فعلا كه خاموشه! خوب حتما خوابيده ديگه!

امير علي با نگاه به مادرش گفت:

-هر جأ هست دوست نداره بياد اينجا كه دست گاهشو خاموش كرده.

-ولي بد از ظهر كه ميرفت بيرون گفت اگر دير نشد حتما ميم امير جان!

فرشته براي آماده كردن غذا به طرف آشپزخانه رفت كه محمود گفت:

-حتما جايي كار داشته واگر نه هيچ وقت بيرون رو به داخل خونه ترجيح نداده، خودت كه اخلاق محمد رو ميشناسي!

امير سر تكان داد و گفت:

-بله حق با شومست. ولي محمد ديگه اون آدمه سابق نيست! بهتون قول ميدم كه ديگه طرف خونه من پيداش نميشه!

مهناز لب به دندان گزيد و خاصت حرفي بزند اما با بيرون آمدن فرشته از آشپزخانه حرفش را خورد و ترجيح داد به كمك او

برود...

مهسا با نگاه به اتاق محمد رو به مادرش كرد و گفت

اين جاست مامان جان آقا خوابيده

وا يعني چي

محمود با نگاهي به چهره ي آرام محمد در خواب گفت

يعني همين كه مبيني حرف امير درست بود

مهناز خواست به طرف محمد برود كه مهسا مانع شد و گفت

براي چي ميخواي بيدارش كني مامان

ميخوام بدونم كجا بوده كه...

محمود گفت

مگه بچه ي 7 ساله است كه ميخواي سين جيم كني خانم بهتره بري بخوابي و با شب خير كوتاهي به سمت اتاق خوابش به راه

افتاد

همانطور كه موهاي مشكي رنگ و خوش حالتش را خشك ميكرد با گفتن صبح بخير پشت ميز نشست

مهسا فورا فنجان چاي را مقابلش گذاشت كه محمد با لبخند گفت

چه عجب شما امروز زود بلند شدي خبريه

مهناز به جاي مهسا گفت

خبرها كه پيش تويه

چه خبري

اين كه شب ها بي خبر معلوم نيست كجا تشريف ميبريد و گوشي تون رو هم خاموش ميكنيد

حالا يك شب ما با شما نيومديم مهموني يعني اينقدر بد گذشت

پس ديشب يادت بود كجا دعوتيم آره

بله ولي ساعت يازده شب يادم اومد كه ديگه خيلي دير شده بود من هم ترجيح دادم بيام خونه

تا اون موقع كجا بودي

كتابخانه نودهشتيا مريم پاييزي - الهه محمدي

wWw . 9 8 i A . C o m ٤٩

بهتون كه گفتم كجا ميرم مادر تا ساعت نه كه دنبال كارها بوديم بعد رفتم يه كم قدم زدن كه تا به خودم اومدم ديدم ساعت از

يازده گذشته همين

از 9 تا 11 قدم رو رفتي كه چي بشه

از بس سر ساعت رفتم و برگشتم شما عادت كرديد مادر ولي از اين به بعد ديگه توي رفت و آمدم حساب و كتابي نيست پس

جان ماني ديگه به من كاري نداشته باشيد

اين را گفت و با تشكري كوتاه از سر ميز برخاست مهناز گفت

حالا كجا صبحانه تو كامل بخور

ممنون ميل ندارم داره ديرم ميشه

محمد با نگاه به ساعتش دستي به شانه پژمان زد و گفت

بدو كه داره دير ميشه ديگه برات تكرار نكنم ها پژمان فهميدي چي گفتم

حله عمو خيالت راحت

بله اين جوري كه تو حرف ميزني بايدم خيالم راحت باشه

اينقدر اين آقاي فروتن بداخلاقه كه شما رو اينطوري جو گرفته

تو كارش جديه و از دلقك بازي خوشش نمياد اگه ميخواي همين اول كار عذرت و نخواد مراقب حركاتت باش و سعي كن مثل

آدم هاي با شخصيت رفتار كني فهميدي

پژمان سري به علامت تاييد تكان داد و سپس هر دو به سمت استوديو به راه افتادند

نيما نگاهي به پژمان انداخت و گفت

ماني گفته خوب گيتار ميزني نظر خودت هم همينه

گيتار ميزنيم ويولن ميزنيم اگه به مذاق شما خوش نيومد بيل هم ميزنيم مهم اينه كه يه چيزي بزنيم تا بابامون اين قدر گير ندهمريم پاييزي - الهه محم٥٠

كه بچه تا كي ميخواي ول بزني

با حرف پژمان نيما چنان خنده اي سر داد كه صدايش در فضاي بسته استوديو پيچيد

پژمان رو به محمد كرد و گفت

ايشون بد اخلاقه ماني جون تو همچين گفتي كه من فكر كردم از كنارشون نميشه رد شد

محمپ با نگاه به نيما كه همچنين ميخنديد گفت

تقصير خودته ها نيما من پژمان رو روشن كرده بودم كه توي كارش جدي باشه ولي تو همه نقشه هاي منو نقش بر آب كردي

اين همه از اخلاق ايشون براي من تعريف كردي همه خالي بندي بود عمو دستت درد نكنه

نيما كه همچنان آثار خنده در چهره اش پيدا بود خطاب به محمد گفت

چقدر جالبه ماني واقعا جالبه كه آدم همچين برادرزاده اي داشته باشه

جالب تر اينكه همه جا هم مثل سيريش آويزون عموش باشه

نيما رو به پژمان كرد و گفت

خب پژمان خان قرار بود برامون بزني

كيو نيما خان مگه اين جا گود زور خونه اس

همه خنديدند محمد گفت

بفرماييد حالا تا شب براتون فيلم بازي ميكنه

نيما دوباره روبه پژمان كرد و گفت

استعداد خوبي در زمينه هنرپيشگي داري چرا نرفتي سينما چشات هم كه از اون سبزهاي خوشگله

پژمان به طرف محمد برگشت و گفت

شنيدي آقا نيما چي گفت به خدا چشمهاي خاله ام هم همين شكل چه ربطي داره

حالا چشم هاتو برام گرد كردي كه يعني چي يعني ميكشمت

نيما با خنده گفت

تو حرفتو بزن ماني با من

پژمان گفت

هيچي آقا زياد مهم نيست يعني خاله مون رو ميخواهيم آويزون عمومون كنيم ولي ايشون

محمد با چالاكي پشت گردن پژمان را گرفت و در ميان خنده ي بچه ها كنار گوشش گفت

مگه قرار نبود بيشتر از كوپنت سخنراني نكني

نيما مداخله كرد و گفت

حالا داره جوش تو رو ميزنه ناراحتي ماني

پژمان سريع خودش رو از دست محمد بيرون كشيد

خب اگه به فكرت نباشم كه مي ترشي ببين بوش هم داره مياد

نگران نباش پژمان خان اين جا همه دست عموي تو رو از پشت بستن چون به غير از دو سه نفر بقيه مجردن

جدا گفتم چرا از در اومدم تو يه بوي بدي به مشامم رسيد نگو...

با خنده ي بچه ها حرف پژمان نيمه كاره ماند

نيما گفت

پس اينطور كه معلومه پدر شما خيلي براي ازدواج كردن عجله داشته نه

چه عرض كنم هنوز 20 سالش هم نبوده كه من متولد شدم

مگه اشكالي داره با پدرت فاصله سني نسبتا كمي داري در ضمن عموي به اين جووني هم داري كه خيلي باهاش راحتي اون كه بله يه عمه ي كوچيك تر هم دارم كه وقتي من متولد شدم تازه چهار دست و پا مي رفته

بازهمه به خنده افتادند كه محمد دست پژمان را گرفت و گفت

تاشجره نامه خانوادگي ما رو به طور كامل در اختيار همه ي مطبوعات نذاشتي بيا بريم كه كلي باهات كار دارم آقا پژمان

خب مگه چيه شكر خدا نكات منفي نداريم فقط بابا بزرگمون در عرصه بچه دار شدن خيلي توانمند بوده كه بازم عجيب نيست

بمبي از خنده ميان بچه هاي استوديو منفجر شد محمد عصبي گفت

ساكت شو پژمان اصلا فهميدي چي گفتي

نه مگه چي گفتم

همون ديگه اگه عقل داشتي مي فهميدي تا بيشتر از اين كفر منو در نياوردي بيا برو خونه تون اصلا من اشتباه كردم تو رو با

خودم آوردم

نيما به طرف آنها رفت و گفت

مطمينم كه وجود پژمان اينجا خيلي به ما انرژي ميده

پژمان نگاهي به نيما انداخت و گفت

فعلا كه از طرف عمو ديپورت شدم

تو قراره براي من كار كني به عموت چي كار داري

پژمان گيتارش را پشتش انداخت و گفت

آقاي فروتن من ترجيح ميدم رفع زحمت كنم تا اينكه عموم قهر كنه

يعني اگه ماني بگه برو از اينجا مي ري

چه كار كنم خيلي دوستش دارم ديگه

ميترسي پيش پدرت زير آبتو بزنه

كتابخانه نودهشتيا مريم پاييزي - الهه محمدي

wWw . 9 8 i A . C o m ٥٣

اگه از اين كارها بلد بود كه اين قدر ارادتمندش نبوديم

محمد با اخم گفت

براي خود شيريني و درست كردن خراب كاري هات اين قدر زبون بازي نكن اگه آقا نيما بخوادت مي توني بموني به من ربطي

نداره

مي دونستم خيلي با معرفتي و بيرونم نميكني عمو جون

اولا كه گفتم من اينجا كاره
مريم پاييزي
مريم پاييزي

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
 
CopyRight © http://shadlife.zaminblog.com
آموزش انیمیشن سازی
پکیج طنز مهران مدیری
تکنیک دانش آموزش موفق
کارتون معاون کلانتر