مريم پاييزي امير علي گفت:
-به جاي داد زدن، پاشو يك بار ديگه تماس بگير ببين كجا مونده.
پژمان در حالي كه زير لب قور و لوند ميكرد به طرف تلفن رفت و شماره محمد را گرفت.
-مامان، پاشو شم بيار. اين معني معلوم نيست كجا سر گرم شده كه گوشيش رو هم خاموش كرده!
مهناز با تعجب گفت:
-شوخي ميكني پژمان؟! ماني عادت نداره تلفن شو خاموش كنه! فقط شبها كه ميخوابه خاموشش ميكنه!
-چه عرض كنم مامان مهناز! فعلا كه خاموشه! خوب حتما خوابيده ديگه!
امير علي با نگاه به مادرش گفت:
-هر جأ هست دوست نداره بياد اينجا كه دست گاهشو خاموش كرده.
-ولي بد از ظهر كه ميرفت بيرون گفت اگر دير نشد حتما ميم امير جان!
فرشته براي آماده كردن غذا به طرف آشپزخانه رفت كه محمود گفت:
-حتما جايي كار داشته واگر نه هيچ وقت بيرون رو به داخل خونه ترجيح نداده، خودت كه اخلاق محمد رو ميشناسي!
امير سر تكان داد و گفت:
-بله حق با شومست. ولي محمد ديگه اون آدمه سابق نيست! بهتون قول ميدم كه ديگه طرف خونه من پيداش نميشه!
مهناز لب به دندان گزيد و خاصت حرفي بزند اما با بيرون آمدن فرشته از آشپزخانه حرفش را خورد و ترجيح داد به كمك او
برود...
مهسا با نگاه به اتاق محمد رو به مادرش كرد و گفت
اين جاست مامان جان آقا خوابيده
وا يعني چي
محمود با نگاهي به چهره ي آرام محمد در خواب گفت
يعني همين كه مبيني حرف امير درست بود
مهناز خواست به طرف محمد برود كه مهسا مانع شد و گفت
براي چي ميخواي بيدارش كني مامان
ميخوام بدونم كجا بوده كه...
محمود گفت
مگه بچه ي 7 ساله است كه ميخواي سين جيم كني خانم بهتره بري بخوابي و با شب خير كوتاهي به سمت اتاق خوابش به راه
افتاد
همانطور كه موهاي مشكي رنگ و خوش حالتش را خشك ميكرد با گفتن صبح بخير پشت ميز نشست
مهسا فورا فنجان چاي را مقابلش گذاشت كه محمد با لبخند گفت
چه عجب شما امروز زود بلند شدي خبريه
مهناز به جاي مهسا گفت
خبرها كه پيش تويه
چه خبري
اين كه شب ها بي خبر معلوم نيست كجا تشريف ميبريد و گوشي تون رو هم خاموش ميكنيد
حالا يك شب ما با شما نيومديم مهموني يعني اينقدر بد گذشت
پس ديشب يادت بود كجا دعوتيم آره
بله ولي ساعت يازده شب يادم اومد كه ديگه خيلي دير شده بود من هم ترجيح دادم بيام خونه
تا اون موقع كجا بودي
كتابخانه نودهشتيا مريم پاييزي - الهه محمدي
wWw . 9 8 i A . C o m ٤٩
بهتون كه گفتم كجا ميرم مادر تا ساعت نه كه دنبال كارها بوديم بعد رفتم يه كم قدم زدن كه تا به خودم اومدم ديدم ساعت از
يازده گذشته همين
از 9 تا 11 قدم رو رفتي كه چي بشه
از بس سر ساعت رفتم و برگشتم شما عادت كرديد مادر ولي از اين به بعد ديگه توي رفت و آمدم حساب و كتابي نيست پس
جان ماني ديگه به من كاري نداشته باشيد
اين را گفت و با تشكري كوتاه از سر ميز برخاست مهناز گفت
حالا كجا صبحانه تو كامل بخور
ممنون ميل ندارم داره ديرم ميشه
محمد با نگاه به ساعتش دستي به شانه پژمان زد و گفت
بدو كه داره دير ميشه ديگه برات تكرار نكنم ها پژمان فهميدي چي گفتم
حله عمو خيالت راحت
بله اين جوري كه تو حرف ميزني بايدم خيالم راحت باشه
اينقدر اين آقاي فروتن بداخلاقه كه شما رو اينطوري جو گرفته
تو كارش جديه و از دلقك بازي خوشش نمياد اگه ميخواي همين اول كار عذرت و نخواد مراقب حركاتت باش و سعي كن مثل
آدم هاي با شخصيت رفتار كني فهميدي
پژمان سري به علامت تاييد تكان داد و سپس هر دو به سمت استوديو به راه افتادند
نيما نگاهي به پژمان انداخت و گفت
ماني گفته خوب گيتار ميزني نظر خودت هم همينه
گيتار ميزنيم ويولن ميزنيم اگه به مذاق شما خوش نيومد بيل هم ميزنيم مهم اينه كه يه چيزي بزنيم تا بابامون اين قدر گير ندهمريم پاييزي - الهه محم٥٠
كه بچه تا كي ميخواي ول بزني
با حرف پژمان نيما چنان خنده اي سر داد كه صدايش در فضاي بسته استوديو پيچيد
پژمان رو به محمد كرد و گفت
ايشون بد اخلاقه ماني جون تو همچين گفتي كه من فكر كردم از كنارشون نميشه رد شد
محمپ با نگاه به نيما كه همچنين ميخنديد گفت
تقصير خودته ها نيما من پژمان رو روشن كرده بودم كه توي كارش جدي باشه ولي تو همه نقشه هاي منو نقش بر آب كردي
اين همه از اخلاق ايشون براي من تعريف كردي همه خالي بندي بود عمو دستت درد نكنه
نيما كه همچنان آثار خنده در چهره اش پيدا بود خطاب به محمد گفت
چقدر جالبه ماني واقعا جالبه كه آدم همچين برادرزاده اي داشته باشه
جالب تر اينكه همه جا هم مثل سيريش آويزون عموش باشه
نيما رو به پژمان كرد و گفت
خب پژمان خان قرار بود برامون بزني
كيو نيما خان مگه اين جا گود زور خونه اس
همه خنديدند محمد گفت
بفرماييد حالا تا شب براتون فيلم بازي ميكنه
نيما دوباره روبه پژمان كرد و گفت
استعداد خوبي در زمينه هنرپيشگي داري چرا نرفتي سينما چشات هم كه از اون سبزهاي خوشگله
پژمان به طرف محمد برگشت و گفت
شنيدي آقا نيما چي گفت به خدا چشمهاي خاله ام هم همين شكل چه ربطي داره
حالا چشم هاتو برام گرد كردي كه يعني چي يعني ميكشمت
نيما با خنده گفت
تو حرفتو بزن ماني با من
پژمان گفت
هيچي آقا زياد مهم نيست يعني خاله مون رو ميخواهيم آويزون عمومون كنيم ولي ايشون
محمد با چالاكي پشت گردن پژمان را گرفت و در ميان خنده ي بچه ها كنار گوشش گفت
مگه قرار نبود بيشتر از كوپنت سخنراني نكني
نيما مداخله كرد و گفت
حالا داره جوش تو رو ميزنه ناراحتي ماني
پژمان سريع خودش رو از دست محمد بيرون كشيد
خب اگه به فكرت نباشم كه مي ترشي ببين بوش هم داره مياد
نگران نباش پژمان خان اين جا همه دست عموي تو رو از پشت بستن چون به غير از دو سه نفر بقيه مجردن
جدا گفتم چرا از در اومدم تو يه بوي بدي به مشامم رسيد نگو...
با خنده ي بچه ها حرف پژمان نيمه كاره ماند
نيما گفت
پس اينطور كه معلومه پدر شما خيلي براي ازدواج كردن عجله داشته نه
چه عرض كنم هنوز 20 سالش هم نبوده كه من متولد شدم
مگه اشكالي داره با پدرت فاصله سني نسبتا كمي داري در ضمن عموي به اين جووني هم داري كه خيلي باهاش راحتي اون كه بله يه عمه ي كوچيك تر هم دارم كه وقتي من متولد شدم تازه چهار دست و پا مي رفته
بازهمه به خنده افتادند كه محمد دست پژمان را گرفت و گفت
تاشجره نامه خانوادگي ما رو به طور كامل در اختيار همه ي مطبوعات نذاشتي بيا بريم كه كلي باهات كار دارم آقا پژمان
خب مگه چيه شكر خدا نكات منفي نداريم فقط بابا بزرگمون در عرصه بچه دار شدن خيلي توانمند بوده كه بازم عجيب نيست
بمبي از خنده ميان بچه هاي استوديو منفجر شد محمد عصبي گفت
ساكت شو پژمان اصلا فهميدي چي گفتي
نه مگه چي گفتم
همون ديگه اگه عقل داشتي مي فهميدي تا بيشتر از اين كفر منو در نياوردي بيا برو خونه تون اصلا من اشتباه كردم تو رو با
خودم آوردم
نيما به طرف آنها رفت و گفت
مطمينم كه وجود پژمان اينجا خيلي به ما انرژي ميده
پژمان نگاهي به نيما انداخت و گفت
فعلا كه از طرف عمو ديپورت شدم
تو قراره براي من كار كني به عموت چي كار داري
پژمان گيتارش را پشتش انداخت و گفت
آقاي فروتن من ترجيح ميدم رفع زحمت كنم تا اينكه عموم قهر كنه
يعني اگه ماني بگه برو از اينجا مي ري
چه كار كنم خيلي دوستش دارم ديگه
ميترسي پيش پدرت زير آبتو بزنه
كتابخانه نودهشتيا مريم پاييزي - الهه محمدي
wWw . 9 8 i A . C o m ٥٣
اگه از اين كارها بلد بود كه اين قدر ارادتمندش نبوديم
محمد با اخم گفت
براي خود شيريني و درست كردن خراب كاري هات اين قدر زبون بازي نكن اگه آقا نيما بخوادت مي توني بموني به من ربطي
نداره
مي دونستم خيلي با معرفتي و بيرونم نميكني عمو جون
اولا كه گفتم من اينجا كاره مريم پاييزي مريم پاييزي
× ادامه مطلب ×
+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط:
نظرات (0)
|